محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4658

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هزار جايزه تست . » گويد : اما چون ابو اميه نخواست بگذارد كه قبه اش را بكاود ، او را پيش ابن هبيره برد كه وى را بداشت . معن بن زائده و كسانى از قبيلهء ربيعه در اين باب سخن كردند و سه تن از بنى فزاره را گرفتند و بداشتند و ابن هبيره را دشنام گفتند . يحيى بن حضين به نزدشان رفت و با آنها سخن كرد كه گفتند : « رهاشان نمىكنيم تا يار ما را رها كند . » گويد : اما ابن هبيره نپذيرفت كه يحيى بن حضين به دو گفت : « كار خويش را تباه مىكنى كه اينك در محاصره اى ، اين مرد را رها كن . » گفت : « نه و حرمتى نيست . » ابن حضين سوى آنها بازگشت و خبر را بگفت و معن و عبد الرحمان بن بشر عجلى ، كناره گير شدند . ابن حضين به ابن هبيره گفت : « اينان يكه سواران تواند كه تباهشان كرده اى و اگر در اين كار اصرار كنى بر ضد تو سختتر از محاصره كنندگان خواهند بود . » گويد : پس ابن هبيره ابو اميه را پيش خواند و جامه پوشانيد و او را رها كرد ، كه صلح كردند و به وضعى كه بوده بودند ، بازگشتند . گويد : ابو نصر ، مالك بن هيثم ، از ناحيهء سيستان بيامد . حسن بن قحطبه هيئتى را سوى ابو العباس فرستاد و آمدن ابو نصر را خبر داد و غيلان بن عبد الله خزاعى را سر هيئت كرد . غيلان از حسن آزرده بود ، وى را سوى روح بن حاتم فرستاده بود به عنوان كمك وى ، و چون به نزد ابو العباس رسيد گفت : « شهادت مىدهم كه تو امير مؤمنانى و طناب محكم خدايى و امام پرهيزكارانى . » گفت : « اى غيلان حاجت خويش را بگوى . » گفت : « از تو بخشش مىخواهم . » گفت : « خدا ترا ببخشد . » داود بن على گفت : « اى ابو فضاله خدايت توفيق دهد . » غيلان گفت : « اى امير مؤمنان با يكى از مردم خاندان خويش بر ما منت بنه . »